#الهه_شرقی_پارت_351

- متشكرم، باشه واسه يه وقت ديگه.

اما قبل از آن كه عقب برود مرد به سوي او خيز برداشت و شالش را پس كشيد و گفت:

- دنبال من بيا، مي ريم اونجايي كه خودت ميخواي.

كيميا سعي كرد خود را از چنگال مرد رها سازد اما او محكم به كيميا چسبيده بود و او را كشان كشان، به سوي دوستان خود مي برد.

كيميا لحظه اي با عصبانيت به دستان مرد چنگ زد و او دستش را پس كشيد؛ اما در همان حال با دست ديگرش كيميا را به سوي دوست خود هل داد. كيميا بي اختيار در آغوش مرد دوم افتاد و در همان حال با تمام قوا سعي كرد او را پس بزند. مشت محكمي به شانه هاي او زد و خود را كمي از او جدا كرد اما مرد خيلي سريع با يك خيز او را به جانب دوست ديگرش پرتاب كرد. كيميا دقيقاً جلوي پاي مرد سوم افتاد او بازوهايش را گرفت و بلندش كرد و دوباره به جانب مرد اول هل داد. مرد خنده بلندي كرد. كيميا روي زمين افتاد و اندام استخواني و سنگين مرد روي قفسه سينه اش سنگيني كرد. سعي كرد خود را عقب بكشد اما امكان پذير نبود و در اين جدال نا برابر هر لحظه قواي دفاعي اش تحليل مي رفت و زماني كه بوي شديد مشروبات الكلي در بيني اش پيچيد و لبهاي سرد مرد را روي گردن خود احساس كرد آخرين توان خود را براي پس زدن او به كار برد. در همين حال نور ماشيني كه از سر خيابان به سوي آنها مي پيچيد خيابان را روشن كرد و نور اميدي در قلب كيميا تابيد.

مرد يك لحظه جلب نور چراغهاي ماشين شد و كيميا از غفلت او استفاده كرده بود و خود را از زير اندام سنگينش بيرون كشيد و قصد فرار كرد. هنوز چند متري ندويده بود كه مرد به شدت خود را روي او انداخت و بي تفاوت به ماشيني كه حالا هر لحظه به آنها نزديكتر مي شد، كيميا را دوباره در آغوش كشيد. ماشين دقيقاً مقابل آنها توقف كرد.

فريادهاي گوش خراش كيميا حتي يك لحظه قطع نمي شد در ماشين باز شد و كيميا گرچه سعي مي كرد راننده را ببيند و از او كمك بخواهد اما نتوانست كسي را كه از ماشين پياده شده بود، ببيند. فقط چند لحظه بعد صداي نعره يكي از آن سه نفر از بروز درگيري ميان راننده ماشين و مهاجمين خبر داد. كيميا كه حالا جرأتي يافته بود با تمام قوا مرد را پس ميزد اما او هر لحظه وحشيانهتر كيميا را به سوي خود مي كشيد. در تاريك و روشن خيابان كيميا برق زنجير مرد راننده را مي ديد كه در هوا مي درخشيد و بر اندام دوستان مرد مو زرد فرود مي آمد و صداي نعره هايشان را مي شنيد. مرد مو زرد كه قضيه را جدي مي ديد براي ياري دوستانش از جا برخاست، اما كيميا كه از شدت ترس و خستگي به سختي مي لرزيد همچنان بر جاي خود باقي ماند. درگيري ميان آنها بالا گرفت و وقتي مهاجمين حريف را قدر دانستند پا يه فرار گذاشتند. كيميا سعي مي كرد به زحمت خود را از گودال آب گل آلودي كه در آن افتاده بود بلند كند، اما بي فايده بود. تمام توانش را در مبارزه با آن مرد وحشي از دست داده بود. چند لحظه اي طول كشيد تا راننده خود را به كيميا رساند. كيميا سرش را بالا آورد و خواست از مرد ناشناس تشكر كند اما او آشناتر از آن بود كه كيميا براي يافتن نام و نشانش به حافظه خود رجوع كند. رابين درست بالاي سر او ايستاده بود و شالش را در دست داشت. كنار كيميا روي زمين زانو زد شالش را روي سرش انداخت و موهاي آشفته اش را با دست به داخل شالش پس راند بعد آهسته گفت:


romangram.com | @romangram_com