#الهه_شرقی_پارت_343
- اي تقريباً سرده، ولي من مواظب خودم هستم. شما اصلاً نگران من نباشين.
- خيلي خب دخترم خدانگهدارت.
- خداحافظ مامان.
- خداحافظ.
كيميا گوشي را گذاشت و چند لحظه متفكرانه به تلفن خيره شد. بعد از اتاقك تلفن بيرون آمد و با سرعا به طرف دانشكده حركت كرد. وقتي به دانشگاه رسيد، بلافاصله وارد ساختمان شد و سراغ رابين را از هر كس كه فكر مي كرد بداند او كجاست گرفت. وقتي از يكي از بچه هاي همكلاسي رابين سراغ او را مي گرفت، ناگهان صدايي از پشت سرش شنيد. وقتي به جانب صدا برگشت مايكل را پشت سر خود ديد. باز از ديدن او احساس چندش كرد و بي آنكه اهميتي به او بدهد حرفش را با مخاطبش تمام كرد. مايكل كه اينطور ديد دوباره پرسيد:
- پرسيدم دنبال رابين مي گردي؟
كيميا به ناچار با سر پاسخ مثبت داد. مايكل خنده زشتي كرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com