#الهه_شرقی_پارت_328
كيميا كه سعي مي كرد با آسودگي خيال لبخند بزند گفت:
- اون دوست سوئديت هم هست؟
رابين با شرمندگي سر تكان داد:
- بچه ها مطلعش كردن. من نمي خواستم اصلاً بهش بگم كه دارم ميرم سوئيس.
كيميا لبخندي از سر غيظ زد و پاسخ داد:
- اميدوارم بهتون خوش بگذره.
و بعد در را بست و قصد رفتن كرد. وقتي چند قدم كوتاه برداشت رابين دوباره او را صدا زد. كيميا به طرف ماشين برگشت و در مقابل پنجره جلو خم شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com