#الهه_شرقی_پارت_320
و بچه ها خنديدند. بالاخره غذا حاضر شد و روي ميز مملو از خوراكهاي مختلف گرديد. واقعاً سفارشات رابين با سليقه انجام شده بود. بعضي از غذاها را كيميا هرگز نخورده بود، بنابراين با شك و ترديد به آنها ناخنك مي زد و باعث خنده رابين ميشد. رابين در تمام مدت صرف غذا سكوت كرده بود و فقط گاهي اوقات از زير چشم به كيميا و اطوارش در غذا خوردن نگاه مي كرد و مي خنديد. كيميا گرچه سعي مي كرد تغيير حالت ندهد اما واقعاً در چشيدن بعضي از غذاها نمي توانست حالت عادي خود را حفظ كند. بعضي از غذاها به نظرش آنقدر بدمزه مي آمد كه بي اختيار پشتش از چشيدن طعم آنها مي لرزيد و بالعكس بعضي ديگر چنان خوشمزه بودند كه نمي توانست حالت تحسين آميز چهره اش را نشان ندهد. بعد از صرف غذا رابين به آهستگي به طرف كيميا خم شد و آرام به فارسي پرسيد:
- اجازه سفارش... نوشابه هاي...
لحظه اي مكث كرد و بدون آنكه صفت نوشابه ها را به كار ببرد پرسيد:
- داريم؟
كيميا به ياد اولين باري افتاد كه با رابين به رستوران آمده بود و منظور رابين را از آن سؤال چون دفعه گذشته تعبير كرده و با عصبانيت پاسخ داد:
- به من ربطي نداره.
رابين كه عصبانيت ناگهاني را ديد و ا هوش سرشار خود معناي آن را فهميد بلافاصله گفت:
romangram.com | @romangram_com