#الهه_شرقی_پارت_299
الين بي آنكه پاسخي بدند به طرف ميز رفت؛ آينه روي ميز كيميا را برداشت و به دستش داد و گفت:
- خب ببينم اينم ديوونه، ديگه چي مي خواي؟
كيميا كه خنده اش گرفته بود به زحمت خنده خود را فرو خورد و پاسخ داد:
- هيچ چيز خاصي نمي خوام، ولي تا ندونم كي منتظرمه باهات پايين نمي يام.
الين كه كمي عصبي شده بود. پاسخ داد:
- داري لوس مي شي كيميا ها! يه كاري نكن عصباني بشم يه چيزي رو محكم بكوبم توي سرت و به زور بكشم از پله ها ببرمت پايين.
كيميا چند لحظه اي با تعجب به الين نگاه كرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com