#الهه_شرقی_پارت_294

كيميا دوباره به الين خيره شد و بدون آن كه از سر جايش برخيزد گفت:

- حالا كي هست؟

الين كه كم كم واقعاً عصباني مي شد دست او را گرفت؛ از روي صندلي به زحمت بلندش كرد و گفت:

- تو بلند شو حاضر شو من برات توضيح مي دم. چقدر دختر تنبلي شدي كيميا، زود باش.

كيميا با بي حوصلگي به دنبال لباسهايش گوشه و كنار اتاق را گشت و بعد در حالي كه لباس مي پوشيد گفت:

- ببين تا ندونم كيه نميام. حالا چي مي گي؟

الين چند لحظه اي مكث كرد و بعد گفت:


romangram.com | @romangram_com