#الهه_شرقی_پارت_283
كيميا سكوت كرد سكوتش به رابين جرأت ابراز وجود بيشتري داد. او دوباره و اين بار به فارسي گفت:
- باور كن كيميا چد مرتبه قصد كردم دورت رو خط بكشم، اما از اون روزي كه چشمم بهت خورده از هيچي تو زندگيم لذت نبردم. هميشه فكر كردم كه زندگي من فقط و فقط تو رو كم داره. هيچ دختري از اون روز تا حالا نتونسته منو ارضا كنه، تو با اين زيبائيهاي وحشي مثل يه جنگلي، پر خطر و پر آشوب اما جذاب براي ماجراجويي. يه چيزه تازه، يه چيز بكر. حتي مطلقه بودنت هم چيزي از بكري وجودت كم نمي كنه. مطمئن باش كاري مي كنم كه از لحظه به لحظه زندگيت لذت ببري.
لبهاي كيميا لرزيد صداي گرم و ملتمس رابين بر وجودش مي نشست و به شدت آزارش مي داد. آهسته پرسيد:
- اونوقت من تو زندگي تو چه نقشي دارم؟
رابين چنان به او نزديك شد كه گرماي نفسهايش را روي گونه هاي خود حس مي كرد و التهاب وجودش را از ني ني چشمانش درمي يافت.آهسته در گوشش زمزمه كرد:
- تو براي من مثل سوگلي حرامسراهاي شقي هستي.
romangram.com | @romangram_com