#الهه_شرقی_پارت_273
رابين چند لحظه اي سكوت كرد بعد آهسته پاسخ داد:
- فكر كنم براي تو هم مثل اون يه احترام خاص قائلم. يه احترام بي اراده.
كيميا پاسخي نداد. چهره ي رابين همان حالت هميشگي را به خود گرفت. بعد گفت:
- مادموزل كجا تشريف مي بريد؟
كيميا احساس كرد ديگر از شنيدن كلمه مادموازل دچار تهوع مي شود با كلافگي گفت:
- مي رم خوابگاه. در ضمن فكر كنم مطلبي هست كه بايد راجع بهش صحبت كنيم.
romangram.com | @romangram_com