#الهه_شرقی_پارت_231
كيميا با يك حركت ناگهاني بازويش را از ميان پنجهي استخواني مايكل بيرون كشيد و در حالي با وحشت به دوستان مايكل كه با فاصله ي اندكي از آن دو ايستاده بودند نگاه مي كرد با خشم گفت:
- بهتره به اندازه دهنت حرف بزني وگرنه مجبور ميشم دندونات رو خرد كنم.
و بعد با سرعت از او فاصله گرفت در حالي كه صداي خنده دسته جمعي دوستان مايكل را مي شنيد و صداي فرياد او را كه با خشم به زبان انگليسي جمله اي را ادا مي كرد كه كيميا از تفهيم معناي آن عاجز بود، ولي با خود انديشيد كه حتماً يك ناسزاي آمريكائيست.
سه روز متوالي باران و آسمان پر ابر و تيره، كيميا را به شدت دلتنگ كرده بود خصوصاً آن كه مي دانست رابين به همراه مانكن زيبايش به مارسي رفته تا تعطيلات آخر هفته را خوش بگذراند. كيميا احساس مي كرد به اندازه روزهايي كه تازه با اردلان متاركه كرده بود تنها و بي كس است. دلش براي تنها يكربع گفتگو اما به زبان فارسي لك زده بود. احساس شديد بي پناهي و يأس او را بيهدف به خيابانهاي خيس پاريس مي كشاند و چون هميشه در كناره سن به قدم زدن وا ميداشت آن غروب دلگير نيز چون غروبهاي ديگر صرف قدم زدن در كناره ي سن شد. حتي خودش هم نفهميد كه چگونه به طور ناگهاني مقابل كليساي مشهور نتردام قرار گرفت. دو قطره اشك از چشمانش به روي گونه سر خورد و به نظرش رسيد كه تنهايي و غربت كاريموتو كوژپشت نتردام بغض سر خورده اش را آشكار نموده. دلش مي خواست او اكنون هم در اين كليسا بود تا تنهاييشان را با هم تقسيم مي كردند. بي اختيار قدم به درون كليسا گذارد و آهسته آهسته پيش رفت. تمام در و ديوار كليسا با نقاشيهاي زيبايي از مسيح و مادرش مريم مقدس زينت يافته بود و كيميا در همه جا پاكي و معصوميت نگاه مسيح را در وجود خسته و دل آزرده خود احساس مي كرد. خيره خيره به گوشه اي از كليسا كه شمعهاي افروخته جلايي زيبا به آن بخشيده بود نگاه كرد. بي آن كه بخواهد پاهايش او را به شمعها نزديك و نزديك تر كردند و دو نفر با لبخند دو شمع بلند را به دستش دادند، كيميا به زحمت لبخند زد و بي جهت با تمام كساني كه درون كليسا بودند احساس يگانگي كرد و به آرامي شمعها را روشن نمود. در حالي كه دقيقاً نميدانست چه آرزويي بايد بكند. بعد روي يكي از نيمكتهها نشست و در حالي كه به چهره ي مظلوم و معصوم مسيح خيره گشته بود به بغضش اجازه خودنمايي داد.
romangram.com | @romangram_com