#الهه_شرقی_پارت_215

كيميا خنده بلندي سر داد و با خود انديشيد، (( بايد فكر مي كردم اين كلمات قصار مال رابينه، پسر پررنگ!)) بعد رو به الين كرد و گفت:

- آره يكي از آشناها بود... ولي اين پسره براي چي منو تعقيب مي كنه؟

- اون تو رو تعقيب نكرده فقط جلوي دانشگاه ديده كه با اون آقا به گردش رفتي.

- خيلي خب، ققبول كردم. تا ديرت نشده برو.

الين دهانش را كج كرد و گت:

- خيلي خب رفتم

بعد چند قدم به طرف در برداشت و دوباره برگشت و گفت:


romangram.com | @romangram_com