#الهه_شرقی_پارت_207

- آره مامان سر شب برات شام آوردم گفتم ايندفعه كه اومدي ماشاالله خيلي رو آوردي. بيخود نيست كه خاطر خواهات تو سراسر دنيا سينه چاك مي كنن.

كيميا لبخندي زد و از جا بر خاست پشت به مادر و رو به پنجره ايستاد و پرسيد:

- شما امشب خواب نداري؟

- تو چي؟

- من آخه يه مهمون تو اتاقم دارم وگرنه الان خوابيده بودم.

مادر پشت سر كيميا ايستاد. شانه اش را با دستهاي مهربانش فشرد و گفت:

- تو كه راست مي گي.


romangram.com | @romangram_com