#الهه_شرقی_پارت_197

- خيلي خب رفتم

بعد چند قدم به طرف در برداشت و دوباره برگشت و گفت:

- راستي تو نمياي.

- نه، متشكرم بايد يه كم استراحت كنم.

- باور كن ما خوشحال مي شيم.

- مي دونم ولي خيلي خسته ام. حالا برو ديگه.

الين دوباره به راه افتاد. اما كيميا همچنان بر جاي خود ايستاده بود، چون حتم داشت او باز هم برميگردد و همينطور هم شد. او چند گام ديگر برداشت و دوباره به سوي كيميا چرخيد. وقتي كيميا را همچنان بر جاي خود ثابت ديد با تعجب گفت:


romangram.com | @romangram_com