#الهه_شرقی_پارت_189

مادر پشت سر كيميا ايستاد. شانه اش را با دستهاي مهربانش فشرد و گفت:

- تو كه راست مي گي.

كيميا رو به مادر برگشت لبخندي زد و گفت:

- نگراني شما بي جهته. من حالم كاملاً خوبه. دلواپس من نباشيد.

- مي خوام نباشم، ولي مگه مي شه؟ اين دل وامونده از اون روزي كه تو به دنيا اومدي رنگ آرامش به خودش نديده. خدا ايشاا... بهت يه دختر بده تا بفهمي مادر خوب بودن يعني چي؟

- مامان! شما قبل از اين كه منو داشته باشيد اينو مي دونستيد؟

- نه عزيزم. منم مثل تو هيچ وقت نمي فهميدم مادرم به خاطر من چي مي كشه. مادر از چشماي دخترش مي خونه چه غصه اي تو دلشه. غصه يك گرمي تو دل تو، به اندازه يك تُن روي دوش من سنگيني مي كنه. روشني چراغ اتاق تو، خواب رو از چشمهاي من مي دزده. من تو اتاقم صداي قدمهاي سرگردن تو رو خيلي راحت مي شنوم. كيميا به من بگو مادر، بگو و راحتم كن. آخه درد تو چيه؟


romangram.com | @romangram_com