#الهه_شرقی_پارت_174
- خب ترجيح مي دم مزاحمتون نشم.
دختر جوان لبخندي مسحور كننده زد. رابين چند لحظه اي اين پا و آن پا كرد. شايد دلش نميخواست به اين زودي ملاقاتش با كيميا پايان يابد و كيميا فكر كرد او به زمان بيشتري احتياج دارد تا دوست جديدش را به رخ او بكشد، به همين علت به سرعت به راه افتاد. اما در همان حال صداي رابين را شنيد كه سگش را صدا مي كرد و چند لحظه بعد دوباره سگ جلوي پايش ظاهر شد و با عصبانيت خرناسه كشيد. كيميا به ناچار باز متوقف شد و نگاه استمداد كننده اش را به رابين دوخت. رابين چند قدم پيش آمد و وقتي مقابل كيميا قرار گرفت، لبخند زنان گفت:
- نمي دونم چرا دست بردار نيست؟... مثل صاحبش احمقه.
كيميا كه مطمئن بود رفتار سگ به دستور رابين است بي حوصله پاسخ داد:
- لطف كنيد سگتون رو صدا كنيد من عجله دارم... اصلاً مگه نمي دونين بيرون آوردن سگ بدون قلاده غير قانونيه آقا؟
رابين خنده ي بلندي كرد و جواب داد:
- خب مي توني ازم شكايت كني.
romangram.com | @romangram_com