#الهه_شرقی_پارت_171
- باشه عزيزم. هر طور كه تو بخواي ولي من هنوزم مطمئنم كه رابين تو رو دوست داره.
كيميا دستش را روي شانه الين فشرد و گفت:
- ازت ممنونم، ولي نوع دوست داشتن اون اصلاً به درد من نمي خوره. من يه دختر ايراني هستم كه اومدم فرانسه فقط درس بخونم بعدم برگردم به كشورم.
- آخه...
- ديگه آخه نداره... خدانگهدار.
و بعد بي آنكه منتظر پاسخ الين بماند، سالانه سالانه از راهرو خارج شد و به طرف منزل آقاي توكلي رفت.
هنوز به منزل او نرسيده بود كه باران شروع به باريدن و شيشه هاي ماشيني را كه او سوار بود خيس خيس كرد. وقتي از ماشين پياده شد، بلافاصله چترش را باز كرد تا از بارش تند باران در امان بماند. با عجله به سوي در خانه آقاي توكلي دويد و انگشتش را دو بار پياپي روي زنگ فشرد. چند لحظه اي مكث كرد و چون خبري نشد، دوباره زنگ زد، اما باز هم پاسخي نشنيد. اين بار به ناچار زنگ طبقه بالا را زد. لحظه اي بعد صدايي از آيفون برخاست. كيميا ضمن غذرخواهي از گوينده، سراغ آقاي توكلي را گرفت و زن پاسخ داد آقاي توكلي و همسرش براي ديدن پسرشان به تولوز رفته اند.
romangram.com | @romangram_com