#الهه_شرقی_پارت_160

- لطفاً بريد و استراحت كنيد، نگران منم نباشيد.

مادر يرس تكان داد و گفت:

- باشه شيطون بلا، ولي بدون كه نمي توني چيزي رو از من پنهون كني.

كيميا خنده اي كرد و مادر در را پشت سر خود بست و كيميا دوباره تنها شد. چند بار طول و عرض اتاق را پيمود. هواي سرد ناچارش كرد پنجره را ببندد. وقتي دوباره برگشت ناخودآگاه در مقابل ميز ايستاد، نگاهي به سيني غذا كرد و با تصور آن كه مادر براي تهيه ايين چند نوع غذاي مورد علاقه او چقدر زحمت كشيده، پشت ميز نشست و به اجبار چند قاشق از غذا را فرو داد.

بعد به طرف تختخوابش رفت و روي آن دراز كشيد و چشمانش را بست. چقدر اين حالت خلسه را دوست داشت، حالتي كه در آن به آنچه كه دوست داشت، به راحتي و بدون مزاحمت فكر مي كرد.

***

يك هفته بعد از زماني كه رابين پس از يك بيماري طولاني به دانشگاه بازگشت، در نظر كيميا چنان تغيير كرده بود كه گويا شخص ديگري به جاي او پا به دانشگاه گذاشته بود. البته كيميا خيلي زود فهميد كه تغيير رفتار رابين تنها در مورد او صادق است و جز آن، رابين همان رابين هميشگي بود.


romangram.com | @romangram_com