#احساس_من_پارت_187
یه قدم به طرفم برداشت من هم یه قدم به عقب برداشتم هر چقدر عقب می رفتم اونم به دنبالم عقب می اومد .
دستشو به طرف دکمه های لباسش برد چشماش از خشونت برق میزد :
به در خوردم .
لبخندی پر از شرارت زد.
- آرسان....قرارمون این نبود .
- قرار؟ من که چیزی یادم نمیاد!
- توروخدا باهام کاری نداشته باش .
- از شوهرت می ترسی ؟
- توالان حالت خوب نیست .
- اتفاقا خوبم ،خیلی خوب . نمی خوای امشب یه خورده رویایی شه؟
صورتشو به صورتم نزدیک کرد .
به نفس نفس افتاده بودم.
صورتش به اندازه چند میلیمتر بیش تر باهام فاصله نداشت .
اشک هام بی محابا روی صورتم پایین می اومد .
یه آن عقب کشید :
- خیلی خوب حالا آبغوره واسه من نگیر نترس من تا وقتی به پام نیفتی و نگی عاشقمی هیچ کاری باهات ندارم .اتاقتم اونجاست حالا هم از جلو چشمام دور شو .
***
لب تاپو روی میزی گذاشتم .
romangram.com | @romangram_com