#احساس_من_پارت_184
- تو چشمام زل بزن ،بگو ازم متنفری.
دلم می خواست با صدای بلند بهش بگم ازت متنفرم اما یه چیزی از ته دلم مانع می شد کلمات تو دهنم نمی چرخید .
- چرا لال شدی ؟قبلا ها صریح تر بودی . 10 سال پیش خیلی راحت تر می گفتی دوستم نداری . راحت تر جلوی من به یکی دیگه ابراز علاقه می کردی . چیه حالا نمی تونی چیه الان لال مونی گرفتی ؟
سکوت کردم
- دنبال دلیلش نگرد بذار من دلیلشو بهت بگم . دوستم داری ...اعتراف کن .
با صدای ضعیفی گفتم:
- اینطوری که فکر می کنی نیست من هیچ احساسی به تو ندارم، اگرم میبینی انقدر دور و بر بچه ها می چرخم به خاطر حس تعهدی هست که دقیقه های آخر به زنت دادم .
دوباره روی مبل نشست نفس عمیقی کشید :
- بسیار خوب اگه واقعا انقدر حس مسئولیت نسبت به بچه ها داری و دوست داری ازشون نگهداری کنی من فقط یه پیشنهاد واست دارم مثل چند سال قبل که از سهمت تو کارخونه گذشتی الانم می تونی قبول نکنی و از بچه بگذری !
بعد از چند لحظه سکوت گفت:
-به عنوان همسرم بیا تو خونم و پرستار بچه ها شو .
با گیجی گفتم:
-نمی فهمم چی می گی ؟
- با هم عقد می کنیم جلوی بقیه زن و شوهریم اما تو خونه تو فقط پرستار بچه هایی، مثل یه خدمتکار
- و اگه قبول نکنم ؟
- این پیشنهاد منه اصلا هم برام مهم نیست قبول کنی یا نه ،چون در هر صورت بچه های من تو خونه خود من بزرگ میشن چیزی هم که زیاده پرستاره.
- باید یه مدت فکر کنم
romangram.com | @romangram_com