#احساس_من_پارت_176


- کارات می طلبه سرکوفت زدنو .

آرسان به طرف دایی رفت و مانی رو بغل کرد . مانی اصلا غریبی نمی کرد و برعکس تو بغل باباش خیلی هم آروم شده بود . برخلاف انتظارم که منتظر یه دعوای درست و حسابی دیگه بودم .

آرسان دیگه پافشاری برای بردن بچه ها نکرد و بعد از 1 ساعت از پیش ما رفت.

***

-به به دیوار جان چه عجب یادت افتاد یه رفیقی دوستی چیزی هم داری ؟

آنا :ترو خدا ببخش غزاله جون به خدا نشد که بیام .

- آره می دونم دیوار جون، ماشالا انقدر سرت گرم از ما بهترونه که دیگه معلومه مارو نبایدم یادت بیاد .

- به خدا انقدر سوغاتی واست آوردم که اگه ببینیشون مطمئنم هر کینه ای از من به دل داری فراموش می کنی.

- چیه خانم دیوار ،می خوای با دوتا کادو که از همین الان معلومه رفتی از بازار تهران خریدشون خرم کنی ، آره عزیزم ؟

- من غلط بکنم ...حالا تو یه لحظه روتو کن اینور بذار حداقل بعد این همه مدت ببینمت.

- لازم نکرده شما همون داداش جونتو ببین بسه .

- اگه من بگم شکر خوردم حله ؟

- خانمو بعد از چند ماه بلند شده اومده اون وقت می خواد باید نقطه چین خوردن همه چی رو حل کنه .

خندید:

- خب تو بگو چیکار کنم که راضی شی ؟

- اگه واقعا می خوای باهات آشتی کنم باید قول بدی داداشتو راضی کنی کاری به بچه ها نداشته باشه .

- دیوونه شدی ؟


romangram.com | @romangram_com