#احساس_من_پارت_164


- با آرسان رفتن بیرون بساط جوجه کباب رو تهیه کنن. راستی دیر از خواب بلند شدی علی میز صبحونه رو جمع کرد. بذار بهش بگم برات صبحونه بیاره .

-نه،نه ممنون گرسنه نیستم فقط یه لیوان چایی می خورم .

کنار تینا روی مبل نشستم .

تینا با صدای بلند گفت:

-علی آقا دوتا چایی بردار بیار واسه ما .

بعد از چند لحظه به آرومی گفت:

-می تونم یه سوال ازت بپرسم ؟

- آره راحت باش

نفس عمیقی کشید و گفت:

-سامیار از من به تو چی گفته ؟

- چیز زیادی نگفته

- مثلا بهت گفته که ما از بچگی همدیگرو دوست داشتیم ؟

- آره خب ،یه چیز هایی مختصری گفته. فقط راستش خیلی دوست دارم بدونم چرا باهم ازدواج نکردید ؟

- همش به خاطر خانوادهامون بود

- خانوادهاتون؟

- آره دیگه ،می دونی همش به خاطر مشکلات بابا و حاجی بود . سامیار خیلی سعی کرد یه جوری حاجی رو به این وصلت راضی کنه ولی نتونست. یعنی هیچکس نتونست حاجی یا بابای منو قانع کنه. ولی الان دیگه گذشته ها گذشته راستش وقتی شنیدم داره ازدواج می کنه اول یه احساس خاصی پیدا کردم ولی الان خیلی خوشحالم که داره با یه دختر خوب مثل تو ازدواج می کنه. شما دوتا واقعا بهم میاین .

- مرسی تعریفت


romangram.com | @romangram_com