#احساس_من_پارت_149
سامیار با دهنی باز به من نگاه کرد
تینا :خیلی خوب ،پس همین امشب حرکت می کنیم که برای سال تحویل اونجا باشیم .
آرسان رو به تینا گفت :
-خب عزیزم بهتره بریم
سامیار : تشریف داشتید حالا
آرسان : نه دیگه مرسی مزاحم نمی شیم .
بعد از رفتن آرسان و تینا از دفتر ،سامیار کتشو در آورد و نشست روی صندلیش.
سامیار: واسه چی قبول کردی دختر خوب ؟
- چه می دونم بابا یهو از زبونم پرید.
- از دست تو، حالا چیکار کنیم؟
- من چه می دونم ؟ اصلا...اصلا یه ساعت دیگه زنگ می زنیم میگیم پشیمون شدیم .
- دیگه الان نمی شه کاری کرد، مجبوریم بریم .
- بریم؟
- آره باید بریم...فقط ... فقط...ببین یه چیزی می گم دلت خواست می تونی قبول نکنی ولی ...
- چی می خوای بگی ؟بگو راحت باش .
- ببین من و تو مثل دوتا دوست ساده ایم، مگه نه؟
- خب معلومه که آره
- پس هر اتفاقی هم بینمون بیفته باعث نمیشه چیزی بینمون عوض شه، مگه نه ؟
romangram.com | @romangram_com