#احساس_من_پارت_145
از ترس آب دهنمو قورت دادم چراغ ها روشن شد . آرسان فشار خفیفی به کمرم وارد کرد و بعد هم رهام کرد .
***
6 ماه بعد
سامیار: خب چطوره خوشت اومد ؟
خندیدم :
- عالیه فکرشم نمی کردم انقدر زود جواب بده .
- اینا همش به خاطر تلاش شماست خانم مشاور .
تا خواستم جواب بدم در باز شد منشی اومد داخل.
- خانم عبدی طویله که نیست سرتو می اندازی همینطوری میای تو .
عبدی: وا سامی چرا داد میزنی ؟
سامیار: خانم محترم چندبار باید خدمتتون عرض کنم من احتشام هستم ،نه سامی .
عبدی :اصلا هیچ معلومه تو چت شده ؟از وقت بعضی پاشونو گذاشتن تو این دفتر(با چشم به من اشاره کرد )تو اصلا به من توجه نمی کنی .
سامیار: همینه که هست ،ناراحتی استعفا بده برو .
خانم عبدی با گفتن واقعا که درو بست و رفت بیرون.
-آقای احتشام چیکار داشتی با بنده خدا .
- دیگه داره زیادی پررو میشه همین روزها باید عذرشو بخوام .
تلفن روی میز سامیار زنگ خورد :
- دوباره چیه خانم عبدی
romangram.com | @romangram_com