#احساس_من_پارت_143
در جوابم فقط به اجبار سری تکون داد . حالا علاوه بر صورتش چشماشم به شدت قرمز و ترسناک شده بود .
سیروس: خیلی خوب حالا اگه مراسم معرفیتون تموم شده بیایم بریم وسط .
سامیار: نه مرسی من و غزاله نمی رقصیم .
صدای اعتراض همه بلند شد .
سیروس: مگه دست خودته بیاین ببینم .
به زور مارو بردن وسط سالن بالاخره من و سامیار تسلیم شدیم شروع کردیم به رقصیدن . هردومون سکوت کرده بودیم . مطمئن بودم اونم مثل من حال خوشی نداره بعد از چند لحظه سکوتو شکست :
سامیار: خوبی ؟
خندیدم
- معلومه که خوبم ،تو چی؟ تو خوبی؟
اونم خندید :
- آره منم خوبم...موافقی یه خورده گرم تر برقصیم.
- آره چرا که نه ...
اینبار پر شور و پر حرارت شروع به رقص کردیم چرخی زدم دست سامیار از کمرم جدا شد. وقتی دوباره برگشتم خبری از سامیار نبود و من قبل از اینکه بتونم عکس العملی نشون بدم افتادم تو بغل آرسان اصلا متوجه نشدم کی جاشو با سامیار عوض کرده . آرسان با چشم هایی به خون نشسته دستشو دور کمرم انداخت و به شدت کمرمو فشار داد . خواستم ازش جدا شم اما نگذاشت . آهنگ عوض شد و یه آهنگ ملایم تو فضا پخش شد . چراغ ها کم نور شدن و تقریبا می شه گفت خاموش شدن.
آروم به آرسان گفتم:
- ولم کن .
- اینجا چه غلطی می کنی ،ها؟
- به تو چه ؟
- این مزخرفات چی بود سیروس می گفت؟ تو با این بچه قرتی چه غلطی کردی؟
romangram.com | @romangram_com