#احساس_من_پارت_128


- پدر سوخته من منظورم مشاور مرد بود نه زن ...حالا ببینم دختر زبونتو موش خورده یا سلام کردن بلد نیستی ؟

اب دهنمو قورت دادم :

- سلام

- علیک سلام دخترم

دوباره رو به سامیار گفت :

- ببین پسر امروز اومدم باهات اتمام حجت کنم ،تکلیف منو معلوم کن یا این نامزدی رو که هی ازش دم میزنی نشونم میدی یا اینکه همین امشب میریم خواستگاری دختر حاج مرادی. نه هم نیار که من اینبار دیگه کوتاه بیا نیستم .

- آخه حاجی...

- دیگه حاجی ماجی نداریم ،ببین من اصلا دیگه دلم نمی خواد تو هوش و حواست پی دختر بابایی باشه ، حالیته یا نه؟؟

سامیار با کلافگی گفت:

-بله فهمیدنی که می فهمم ولی آخه....

- دِ نشد دیگه، ببین آخر این هفته عقد پسر بابایی هستش .همه هم منتظرن ببین این نامزدی که هی جنابعالی ازش دم می زنی کیه ،خلاصش اینه که اگه اون شب با نامزدت نیای پشت سرت حرف در میاد که چی ؟ که تنها پسر احتشام بزرگ اون شب برای اینکه جلوی دختر بابایی کم نیاره یه لافی زده .

- دست شما درد نکنه حاجی لاف کدومه ؟اصلا به من میاد اهل دروغ و ریا باشم ؟!

- اگه واقعا دروغ نمی گی و چیزی تو کلات نیست این نامزدتو به ما نشون بده .

- آخه...

- ببین پسر، منو نپیچون. من خودم اِند پیچوندنم. راست و حسینی بگو ببینم این نامزد تو کیه ؟

- خب درواقع ....در واقع ...در واقع ...اصلا می دونی چیه (با دست به من اشاره کرد)بفرما ایشون خانم غزاله سازگار هستن همون که من قصد دارم باهاشون ازدواج کنم ..

به سرفه افتادم با تعجب و چشمایی از حدقه بیرون اومده به سامیار نگاه کردم . هر لحظه منتظر بودم بگه شوخی کردم ولی نه، انگار نه انگار.


romangram.com | @romangram_com