#احساس_من_پارت_123
- بفرمایید
دروباز کردم پا توی اتاقی که بی شباهت به یه سالن بزرگ نبود گذاشتم. به پشت میز نگاهی انداختم اما کسی ننشسته بود . نگاهم به طرف یه پنچره شیشه ای بزرگ و یه مرد قد بلند چهار شانه که دستاشو تو جیب شلوارش کرده بود و از پنجره شیشه ای به بیرون نگاه می کرد کشیده شد .
- خوش اومدید خانمِ ...سازگار درست گفتم؟
- بله ،درسته .
- چرا ایستادید بفرمایید بشینید
روی یکی از مبل ها نشستم .
چرخی زد و به طرف میزش حرکت کرد. هنوز به خوبی نمی تونستم صورتشو ببینم وقتی روی صندلیش نشست تازه تونستم صورتشو ببینم. چشمانی آبی و وحشی، بینی قلمی و پوستی برنزه ،موهای قهوه ای و یک ته ریش کوچک.
- می تونم بپرسم نیما کشوری نسبتش با شما چیه؟
- ایشون یکی از دوستان خانوادگی هستن .
- می دونید من و نیما توی اصفهان با هم توی دانشگاه حقوق همکلاس بودیم که البته بعدش من به خاطر مسئولیت هایی که پدرم بهم واگذار کرد مجبور شدم بیام تهران.
- بله
- راستی یه سوال شما با خانواده سازگار ،کارخونه دار سابق معروفو می گم ،نسبتی دارید ؟
- نخیر فقط تشابه اسمیه .
- بیچاره آقای سازگار تا وقتی خودش زنده بود کارخونشون برو بیایی داشت از وقتی که فوت کرد و کارخونه دست اون دختر و پسر ناخلفش افتاد همه ی اون وجهه خوبش از بین رفت . حالا هم که کارخونه افتاده دست اون آرسان عوضی . الانم که کارخونه تولید بستنیشو راه اندازی کرده و شده موی دماغ من )
-بله
- اصلا من چرا این چیزا هارو دارم به شما می گم، معذرت می خوام یهو کنترلمو از دست دادم.بگذریم ... مدرک تحصیلیتون چیه؟
- صنایع غذایی
- خب پس به درد کار ما می خورید. راستش من احتیاج به یه مشاور دارم که بتونه به پیشرفت بستنی های عسل کمک کنه .
romangram.com | @romangram_com