#احساس_من_پارت_118


دیگه همه چیز هایی رو که بین آنا و امیر اتفاق افتاده بود می دونستن . آنا عقدشو به خاطر امیر بهم زده بود .

اما اون طوفان هم مثل بقیه طوفان ها گذشت .

دایی رسول برگشت اصفهان و آنا هم چند وقت بعد خیلی بی سر صدا به عقد امیر در اومد .

آرتین مدام سر راهم سبز می شد و طلب بخشش می کرد. من ازش فرصت خواستم یه فرصت که بتونم از آرسان جدا شم بعد دربارش تصمیم بگیرم.

نیما هنوز شیراز بود. تصمیم گرفتم از نیما کمک بخوام. نیما بعد از شنیدن تمام اتفاقاتی که بین من و آرسان افتاده بود دادخواست طلاق داد . نمی دونم چی باعث شده بود که آرسان به طلاق رضایت بده .شاید دیگه واقعا باورش شده بود اگه صدسال هم بگذره من بهش علاقمند نمی شم .هنوز روز دادگاه رو به خوبی به یاد دارم.

قاضی: می خواید توافقی از هم جدا بشید ؟

- بله جناب قاضی.

قاضی: فکراتونو کردید ؟

- بله

قاضی: چرا می خواید جدا یشید ؟

- تفاهم نداریم !

قاضی لبخندی زد و گفت:

-این که دلیل نمی شه دخترم یه دلیل...

آرسان- جناب قاضی خانمم منو دوست نداره و یکی دیگه رو دوست داره این دلیل جداییمونه .

قاضی عینکشو روی چشمش گذاشت:

-پناه برخدا ....بسیار خوب مثل اینکه دیگه چاره نیست .

قاضی حکم طلاق رو صادر کرد .


romangram.com | @romangram_com