#احساس_من_پارت_109

نیما : یعنی چی؟ چت شد تو یهو؟

امیر: حالا بعد بهت می گم خب دیگه ما رفع زحمت می کنیم.

هر چه اصرار کردیم نتونستیم مانع از رفتنشون بشیم . بعد از رفتنشون آنا هم با رسول رفتن. مطمئن بودم یه کاسه ای زیر نیم کاسه است که یهو هم امیر هم آنا اونطوری شدن. ما برگشتیم سر میز و من مشغول غذا خوردن شدم .آرسان اما به غذاش دست نزد زل زد به من. بعد از چند لحظه کلافه از نگاهاش گفتم:

-چیه زل زدی به من ؟

- چرا بهش گفته بودی مجردی ؟

- از دهنم پرید !

- جدا ؟ دیگه داری کلافم می کنی غزاله!

- اگه می خوای بیشتر از این کلافه نشی عین یه مرد بلند شو بیا دادگاه خیلی آروم از هم جداشیم !

- طلاقت بدم که دوباره بری طرف آرتین .

- از اونجا به بعدش دیگه به خودم مربوطه!

- آخه من چه هیزم تری به تو فروختم بی انصاف که داری اینطوری می کنی ؟!

- من چه هیزم تری به تو فروختم که دست از سرم بر نمی داری؟ افتادی رو زندگی من بلندم نمی شی چرا نمیذاری آزاد شم ؟

- نمی تونم....به خدا نمی تونم ازت جدا شم !

سرشو نزدیک آورد و آروم و زمزمه وار گفت:

-من دوستت دارم ...

-ولی این منم که دوستت ندارم، می فهمی ؟!

- بذار برای بعد عقد آنا و داییت یه فکری می کنیم .

- اون موقع هم میزنی زیرش همون کاری که تا الان چند بار به سرم آوردی.

romangram.com | @romangram_com