#احساس_من_پارت_107

- تو اینجل چیکار می کنی ؟

- من اینجا چیکار می کنم مثل اینکه یادت رفته ما تو شیراز زندگی می کنیم، تو اینجا چیکار می کنی ؟

- راستش....

دایی: به به باد اومد بوی عنبر آورد .

نیما به طرف دایی رفت و بغلش کرد و با گلگی گفت:

-مرد مومن معلومه کجایی ؟ این بود سفر دو روزت .

اون پسره هم از روی صندلیش بلند شد

دایی: به به شما که اینجایید آقا امیر!

اون پسر که تازه فهمیدم اسمش امیره به گرمی با دایی سلام احوالپرسی کرد .

نیما : معرفی می کنم ایشون غزال خانم خواهر زاده ی آقا رسول ،ایشونم آقا امیر یکی از دوستان صمیمی من.

امیر: خوشبختم

- بله منم همینطور .

سر و کله ارسان پیدا شد

آرسان: بابا یکی به ما بگه اینجا چه خبره؟

دایی بهم معرفیشون کرد. بعدش نیما رو به دایی گفت :

-نمی خوای بگی چی باعث شده تو از شهرمون دل بکنی این همه مدت اینجا اتراق کنی ؟

دایی : ایشون باعث شدن .

دایی به آنا که داشت با خنده بهمون نزدیک می شد اشاره کرد . همونطور که به صورت آنا نگاه می کردم ناگهان متوجه شدم حالت صورتش تغییر کرد . رد نگاهشو گرفتم دیدم امیر هم صورتش منقبض شده فقط من متوجه تغییر حالاتشون شدم . چون دایی و نیما مشغول شوخی و خنده بودن آنا که نزدیک شد دایی دستشو گرفت :

romangram.com | @romangram_com