#احساس_من_پارت_105
بهرام: نه دایی داشتیم با هم حرف می زدیم .
بابا :غزال پاشو برو لباساتو جمع کن آرسان الان میاد دنبالت .
با تعجب زل زدم به بابا.
بهرام : چی بابا؟
بابا :حق با آرسانه بالاخره هرچی نباشه غزاله زن رسمی و قانونیشه .
بهرام: من نمیذارم !
بابا :به تو چه که تو کار زن و شوهر دخالت می کنی ؟
بهرام: بابا غزاله طلاق می خواد !
بابا: می دونم، ولی فعلا نمی شه کاری کرد یعنی کاری از دستمون بر نمیاد.رابطه ما با خانواده شریف به اندازه کافی خراب شده دیگه نباید بذاریم از این خراب تر شه .ناسلامتی می خوایم بریم خواستگاری آنا برای داییتون !
بهرام: ولی بابا....
بابا: دیگه ولی نداره بذار تکلیف آنا و رسول معلوم بشه بعد میفتیم دنبال کارای طلاق .فعلا نمی شه کاری کرد . برو حاضر شو الان ارسان میاد .
- من با آرسان هیج جا نمیرم .
بابا :نمیشه باید بری، شوهرته .همین الانشم اگه بخواد خیلی راحت می تونه ازمون شکایت کنه که زنشو بی اجازش تو خونمون نگه داشتیم. برو غزال آماده شو بهت قول میدم همه چی درست میشه .
به بهرام نگاه کردم اما اینبار نگاهم با همیشه فرق داشت دیگه مثل قبل ازش متنفر نبودم. اشکو توی چشماش دیدم یه قدم بهم نزدیک شد خودمو انداختم تو بغلش زدم زیر گریه.
بهرام: آرسان پسر خوبیه مطمئنم اذیتت نمی کنه . بالاخره راضی میشه طلاقت بده . من همیشه پشتتم قول میدم دیگه تنهات نذارم .
من اون شب برگشتم خونه آرسان . همش منتظر بودم آرسان اذیتم کنه یا یه جوری بهم حالی کنه حرفشو به کرسی نشونده ولی آرسان مثل قبل مهربون و خوش اخلاق بود. محبت هاش به جای اینکه دلمو نرم کنه باعث می شد بیشتر ازش متنفر بشم. آرسان مثل قبل با گرمی به طرف من میومد و من با سردی تموم پسش می زدم. بالاخره چند روز بعد مراسم خواستگاری دایی از آنا برگزار شد . اون مراسم اولین مراسمی بود که من و آرسان با هم توش حضور پیدا می کردیم .همگی به خونه پدر آرسان رفتیم هیچ چیز اونجا شباهتی به مراسم خواستگاری نداشت . همه یه جورایی تو خودشون بودن . اون شب من بعد از مدت ها نبات خانم و آقای شریف رو دیدم . دیگه از اون همه تعریف و تمجید نبات خانم خبری نبود . مثل غریبه ها باهام برخورد می کرد . به نظر از ازدواج دایی و آنا راضی نبود. اما آقای شریف مثل همیشه خونسرد بود .خبری از آرتین نبود . نمی دونم حتما خواسته آرسان بوده . اون شب همه چی خیلی آروم و بی سر صدا تموم شد . برای دو هفته بعد قرار محضر گذاشته شد و من روز شماری می کردم تا دایی و آنا زودتر با هم عقد کنن و اون وقت من بدون هیچ عذاب وجدانی از خراب کردن زندگی داییم دنبال طلاق برم . به خواست رسول بینشون یه صیغه محرمیت خونده شد تا راحت تر رفت و آمد کنن . قرار شد من و آنا با هم برای خرید های مراسم بریم . برای خرید حلقه من و آرسان هم باهاشون رفتیم. آرسان مارو پیش یکی از دوستاش برد . دایی و آنا مشغول انتخاب حلقه شدن . من و آرسان هم گوشه ای ایستاده بودیم و به حلقه ها نگاه می کردیم.
آرسان :کدومشو دوست داری ؟
- چی؟
romangram.com | @romangram_com