#احساس_اشتباهی_پارت_173

هیچ ذوقی از موندن توی این خونه نداشتم
همون خونه ای کوچیک اما پر از محبت خودمونو به صدتا این مدل خونه
عوض نمیکنم
از پله ها پایین اومدم پدر روی مبل نشسته بود و مردی پشت به من روی
مبل رو به روی پدر بود
غیاث هم داشت چیزی رو تعریف میکرد و می خندید
رفتم نزدیک
پدر با دیدنم لبخندی زد از جاش بلند شد رفتم سمتش
اینم دختر گلم ساینا.
لبخندی زدم و سمت مرد چرخیدم اما لحظه ای با دیدنش رعشی افتاد 4 1
بهم.
لا به لای چین و چروک صورتش یه طرف صورتش انگار استخوان گونه
اش شکسته باشه و تو رفته بود و پوست صورتش افتاده بود.
و جلوه ای بدی داشت
نگاه خیره ای بهم انداخت
پدر گفت دخترم اینم دوست صمیمی من و عمو اشکانت هست.
سری تکون دادم و به ناچار لبخندی زدم
_ سلام عمو
+ خوش اومدی به خونه ی خودت دخترم. با پسرم غیاث آشنا شدی؟
نگاهی به غیاث انداختم بله با ایشون از قبل اشنا بودم
عمو خندید و گفت نکنه از قبل با هم دوست بودین؟
هول شدم
_ نه نه ایشون دکتر داروخونه ای که من کار میکنم هستن
عمو سری تکون داد
که غیاث گفت : بابا به من میخوره دوست دختر داشته ‌باشم؟

romangram.com | @romangram_com