#احساس_اشتباهی_پارت_161

_نه مچکرم باید بریم. 2 4
بابا سری تکون داد.
مامان گفت:
_آقای بختیاری ما هم با شما می آییم.
شیانا خان سری تکون داد و گفت:
_بله حتماً
بابا گفت:
_پس ما با ماشین خودمون می آییم.
همراه مامان سمت ماشین بابا رفتیم، شیانا خان سوار ماشین خودش شد.
صندلی عقب ماشین بابا نشستم.
حرکت کردیم.
هر چی از منطقه خودمون دور تر می شدیم احساس می کردم چیزی روی
قلبم سنگینی می کنه.
بغض راه گلومو گرفته بود.
نگاهی به خیابون های بالای شهر انداختم.
هیچ میل و اشتیاقی برای رفتن به خونشون ‌نداشتم.
ماشین کنار در بزرگ توی یه کوچه باغی ایستاد.
بابام هم پشت ماشینشون و ماشین و پارک کرد.
باهم از ماشین پیاده شدیم. 2 5
نگاهی به خونه انداختم، به نظر قدیمی می اومد شاید بالای سی سال
ساخت یا شایدم بیشتر.
با صدای شیانا خان دست از دید زدن خونه برداشتم.
_بفرمایین داخل
راننده در حیاط و باز کرد، دستم رو دور بازوی مامان حلقه کردم.
با نگاهی کنجکاو پام و توی حیاط گذاشتم.

romangram.com | @romangram_com