#احساس_اشتباهی_پارت_159
چشمکی زد.
_چطوری دختره؟
_خوبم پسر فرنگی، تو چطوری؟
_خوب نیستم.
_چرا؟
_دوست دختر می خوام.
_چپکی نگاش کردم.
خندید و گفت:
_گناه دارم.
یهو سرش و جلو آورد.
_تازه دنبال خونه هم هستم، یه خونه شیک مجردی.
باید کمکم کنی تا دکورش کنم...
86_
حالا کو تا خونه بگیری!
_می گیرم.
شب همه تا دیر وقت موندن و بعد از یک خداخافظی پر از سوز رفتن.
واقعا نمی دونستم که تقدیر قراره برام چی رقم بزنه. 2 2
یه حس غریبی داشتم.
فردا مثلا پدرم می اومد، تا برای مدتی برم خونه اش.
به رفتن که فکر می کنم قلبم می گیره.
مامان کنارم دراز کشید.
سرم و توی بغلش پنهونکردم، بغضم شکست و هق زدم.
مامان دستی رو سرمکشید.
_دخترکم گریه نکن، جای بدی که قرار نیست بری همین تهرانه.
صداش می لرزید و می دونستم بخاطر من نمی خواد گریه کنه.
romangram.com | @romangram_com