#احساس_عجیب_پارت_127

رايان از جاش بلند شدو از راه پله ها رفت پايين و از اتاق خارج شد



چند دقيقه اي صبر کردم



با احتياط از پشت ستون اومدم بيرون ..به سمت پله ها رفتم و تند تند پله هارو طي کردم و رفتم پايين



نفس نفس زنون جلوي در ايستادم



دستمو بردم سمت دستگيره و فشارش دادم



اما در باز نشد



باديدن دره قفل شده به يه باره رنگم پريدم



-يا خدا خودت به دادم برس





رسما بدبخت شدم





ديگه هيچ راه فراري ندارم



توي اين اتاق تاريک و نمور گير افتادم




romangram.com | @romangram_com