#دوست_دارم_تو_چی_پارت_159
هانیه جیغ خفه ای کشید و گوشی و گرفت سمت خودش.
هانیه:آشغال دوست خوش صداتو نمیشناسی؟
گوشی و ازش گرفتم.
-هدیه، میتونی بیای بیرون؟
صدای هورت کشیدن اومد و گفت:
.
هدیه: تونستن که میتونم، ولی شاید الکی گفته باشه و بخوان بدونن چه عکس العملی نشون
میدم.
مهراد: راست میگه، شایدم دوربین نصب کردن و تا الانم فهمیده باشن؟
هدیه: عه، مهرادم اونجاست؟
هانیه دوباره حرصی گفت:
هانیه: من و نمیشناسه اونوقت داداشش و...
بهار: بسه توام دیگه.
هدیه: عه بهارم اونجاست؟
هانیه حرصی پاشو کوبید رو زمین و از اتاق زد بیرون. که همزمان سها پخش زمین
شد.نفهمیدم چیشد فقط به هدیه گفتم از خونه بزنه بیرون و دنبال سها دویدم. از روپله ها دوتا
یکی رفتم و بلاخره جلو در خونه گرفتمش و به سمت اتاق کشوندمش مقاومت میکرد. اما کم
کم دخترا اومدن و کمکم کردن مامان و بابا خونه نبودن وگرنه نمیتونستم بااین وضعیت
ببرمش در اتاق و بستیم و با هانیه پرتش کردیم رو تخت. نگاهی به بهار انداختم نشسته بود
روزمین و به در چسبیده بود
-چرا اونجایی؟
بهار: شما خفتش کنید من اینجا میمونم درنره.
هممون جز سها خندیدیم.
سها: زهرمار، چرا همچین میکنید؟ انگار دزد گرفتید.
مهراد: کم از دزدم ندارید. شما جدا از دزد بی ذاتم هستی.
سها خودش و زد به کوچه علی چپ و گفت:
سها: نمیفهمم منظورتون و؟
romangram.com | @romangram_com