#دوست_دارم_تو_چی_پارت_152
-من خودم باهاشون حرف زدم شما چی میگید؟
کوروش: بیشور بفهم، اونا درکت کردن گفتن باشه . اگه واسه مهراد اتفاقی می افتاد
خواهرت میگفت نمیام تو نمیتونستی بگی نه میتونستی؟
هانیه: اصلا وضعیت تو از پدرو مادر هدیه بدتر؟ اونام شاید دلشون نخواد این عروسی و
ولی میرن توام واسه مهسا ارزش قایل شو.
بهار: مهسا درسته گفت مشکلی نداره ولی اگه بری خوشحال میشه.
کلافه پوفی کشیدم و گفتم:
-باشه میام، ولی شرط داره؟
کوروش: چه شرطی؟
-هرروقت حالم بد شد سوییچ و بدید من برگردم
کوروش لبخندی زد و سویچ و در اورد از تو جیبش.
کوروش: بیا، الانم تو بشین .
-خب برید لباس بپوشم!
از اتاق رفتن بیرون به سمت کمدم رفتم و کت و شلوار مشکیم و با پیرهن مشکی و کروات
دودی رنگم و پوشیدم. نگاهی به آیینه انداختم خوب بود واسه امشب، موهام و ساده بالا زدم
و کمی ژل زدم. از اتاق خارج شدم که همزمان ارمین سوتی زد و گفت:
ارمین: چه خوشگل شدی امشب؟
اخمی کردم و جوابشو ندادم سوار ماشین شدیم وبه حرکت افتادیم جلوی یه طلا فروشی نگه
داشتم و از ماشین پیاده شدم دوتا حلقه ست گرفتم و اومدم بیرون.
بهار: کجا میری؟ بدو دیرمون شد.
ماشین و به حرکت دراوردم و گفتم:
-رفتم کادو بخرم.
بهار: خاله به جای تو هم خرید که اونجا بده .
چیزی نگفتم تا برسیم وارد تالار شدیم همزمان با ورود ما مهراد و مهسام اومدن تا
نگاهشون به من افتاد لبخندی زدن. لبخند کجی تحویلشون دادم وبه سمت جایگاه رفتن...
به اجبار بچه ها رفتم وسط و کمی خودم و تکون دادم .حواسم به سها هم بود. خودن و
کشیدم کنار و رفتم سرجام نشستم. نگام به بقیه بود و فکرم سمت هدیه، یعنی تونسته من و
romangram.com | @romangram_com