#دنیای_راز_مینا_پارت_94

-کی تو رو نجات میده؟

با ترس بهش نگاه می‌کردم که صدای سم اسب اومد. به پشت شنل پوش نگاه کردم. پنج، شش تا اسب با مردایی که بی‌شباهت به شوالیه نبودن داشتن می‌اومدن سمت ما! شنل پوش شنلش رو کشید جلوتر و برگشت سمتشون، به ما که رسیدن وایسادن. یکی از اون سربازا پیاده شد و گفت:

-پادشاه خواستار دیدن‌تون هستن!

-مشکلی پیش اومده؟

-در جریان نیستم، باید شما رو ببرم پیش پادشاه!

یهو چشمش افتاد به من و داد زد:

-همون فراری!

یه قدم عقب رفتم. سربازا اومدن پایین، شنل پوش همون سربازی رو که داد زده بود گرفت زدش به تنه درخت. نمی‌دونم چیکار کرد که نه صدایی اومد نه کتک کاری شد؛ اما اون سرباز جیغ کشان فرار کرد. همه سربازا با ترس بهش نگاه می‌کردن.

شنل پوش:اون با منه!

سربازا فقط سرشون رو تکون دادن و برگشت سمت من، بدون هماهنگی بلندم کرد نشوندم روی اسبِ همون سربازی که فرار کرد. جیغ خفیفی کشیدم، خودشم پشتم سوار شد و گفت:

-بریم!

از بین شاخ و درختا رد می‌شدیم. به رودی رسیدیم که جنگل و با اون سمت که چمن و گل بود جدا کرده بود. انگار مرز جنگل سیاه بود. اسب از روی رود پرش کرد. خودم رو فشار دادم به شنل پوش، می‌ترسیدم بیفتم! بعد از چند دقیقه مثل این‌که به حومه شهر رسیده بودیم و من واسه اولین بار شهر رازمینا رو دیدم. خونه‌های چوبی و سنگی، مردمی که با لباسای رنگارنگ حریر مثل تو فیلمای قدیمی رومی این‌ور و اون‌ور می‌رفتن. بعضیا هم تا چشمشون به شنل پوش می‌افتاد فرار می‌کردن و جایی که تو دید نباشه قایم می‌شدن. این مرد کی بود که همه ازش حساب می‌بردن و می‌ترسیدن؟ چشمم افتاد به پیرمردی که دنبال بچه‌ای می‌رفت. چوبی کوچیک دستش بود، می‌خواست بزنه به بچه؛ اما اون جا خالی می‌داد و از چوب کلمه‌ها، حروف مشکی و سفید و اشکال‌هایی مثل کهکشان سایز کوچیک نورانی بیرون میزد و بعد از چند ثانیه تو هوا محو میشد. با تعجب گفتم:

-اون داره چیکار می‌کنه؟

و با دستم اشاره کردم به پیرمرد و پسر بچه!

romangram.com | @romangram_com