#دنیای_راز_مینا_پارت_86
زیر لب گفتم:
-چهجور به هیچ تکنولژی دست پیدا نکردن؛ اما اینقدر علم دارن؟
- زیاد به این چیزا فکر نکن عقل نداشتت رو از دست میدی! همینقدر بدون بچههای پنج ساله شما یک تا ده رو یاد میگیرن؛ اما بچههای پنج سالهی ما اَنتگرال!
خندیدم و گفتم
-چه بچههای دانایی!
من که باورم نشد، شما هم باور نکنین! خواست بره که گفتم:
-من به غذا نیاز دارم تا بتونم واو ننداز بنویسم و جای خواب راحت! اینا تو حافظه خیلی اثر داره.
فکر کنم اگه برگ برنده دست من نبود با خنجرش من رو شقه شقه میکرد.
شنل پوش به سمت خونه راه افتاد و منم دنبالش رفتم. وارد خونه شد، روی صندلی نشستم. دفتر، جوهرو قلم رو روی میز گذاشتم. به شنل پوش نگاه میکردم که به طبقه بالا میرفت. موهام رو گرفتم توی دستم، بلند شده بود. یکم پایینتر از گردنم؛ یعنی با موهای سفید چه شکلی شدم؟ چشمم افتاد به شنل پوش که شنلش رو در آورده بود. عجب هیکلی! حیف نیست اندام به این خوبی رو زیر شنل قایم میکنی؟ بدون کوچکترین نگاهی به من رفت سمت پنجره و پرده رو کنار زد، به بیرون نگاه کرد. عجب ژستی هم گرفته! حیف که دوربین ندارم؛ وگرنه آخر عکس میشد!
-از اینکه اینجایی ناراحتی؟
-اینجا نه، بهتر از سردرگم بودن تو جنگله!
-نه منظورم تو دنیای رازمیناست؟
پشتش بهم راه بود و حرف میزد. خیلی بیادبه؛ اما مهم نیست! پشت گل، گلزاره! لبخند عریضی زدم و گفتم:
-راستش زیاد نه! میدونی چرا؟ اخه وقتی شونزده، هفده سالم بود همهش توی فکر آدم فضایی، فیلمای تخیلی، رمانای تخیلی، حیات توی سیارههای دیگه بودم؛ حتی بعضی وقتا به خودم میگفتم اگه الان یه در جلوم ظاهر شه و من رو ببره تو یه دنیای دیگه حاضرم خالهم و دوستام و همه چیز رو ول کنم و واردش بشم. بعد میخندیدم و میگفتم اینا فقط تخیله و در اخر درگیر درس و دانشگاه شدم و فکر اینا از سرم افتاد!
romangram.com | @romangram_com