#دنیای_راز_مینا_پارت_363
-شايد كاري نكردم که بترسي!
تو نگاهش جز شيطنت و خنده چيزي نبود.
-خب يه كاري بكن!
يهو انگار يه چيزي پام رو گرفت، با جيغ پريدم. نگاه كردم و ديدم شاخه يه درخت دور پام پيچيده شده. فكر كردم دست يكي از مردههاست؛ مثل تو فيلما!
نگاه شنل پوش كردم. لبخند پيروزمندانهاي زد و حركت كرد. جيغ زدم:
-خيلي بدي!
صداي خندهاش بلند شد. پشت سرش حركت كردم و گفتم:
-خب الان بايد چهجور كتاب شفا رو پيدا كنيم؟
-با هوش و زكاوت من!
با مسخرگي گفتم:
-واي واي واي باهوش!
جلوي ورودي كليسا چهارتا قبر بود كه با بقيه فرق ميكرد. شنل پوش وايساد.
-نكنه تو يكي از ايناست؟
-شك نكن!
romangram.com | @romangram_com