#دنیای_راز_مینا_پارت_361

شنل پوش از روي تخت بلند شد و پشت ميز نشست. با دستاش روي ميز خط‌هاي فرضي مي‌كشيد. چند دقيقه بعد از ميز كوه‌هاي كوچيك، ساختمون‌هاي كوچيك و جنگل بيرون زد. با شگفتي جلو رفتم؛ مثل يه نقشه سه بعدي بود. نگاهم كرد و گفت:

-اين شهر ماست! طبق افسانه‌ها كتاب شفا تو قبرستونه.

با دستش قسمتي از نقشه كه پر از قبر بود و جلوش كليسا قرار داشت رو نشون داد.

-اين قسمت رو مي‌توني تنهايي بري.

دست انداخت دور كمرم، من رو به خودش نزديك كرد و گفت:

-من ديگه يه ثانيه هم بدون تو جايي نميرم!

با عشق نگاهش كردم، جدي شد و گفت:

-و طبق افسانه‌ي ديگه شعله دانش توي غار وحي هست.

-غار وحي؟

-اره.

-كجاست؟

-نمي‌دونم.

-قبلا خيلي چيزا مي‌دونستيا!

-همينا رو هم كه مي‌دونم هيچ‌كس جز من نمي‌دونه!

romangram.com | @romangram_com