#دنیای_راز_مینا_پارت_322


خندید و گفت:

-اما باز ترسناکه!

-راستی چیکار کنم؟ خاله‌ام و جسیکا حتما تا الان از نگرانی سکته کردن!

-نگران نباش.

-چرا؟

-واسه این‌که می‌خواستن از تو بازجویی کنن حافظه تمام کسایی رو که تو رو می‌شناسن رو اصلاح کردن. اونا تو رو یادشون نیست!

داد زدم:

-چی؟ یعنی هیچ‌وقت دیگه من رو یادشون نمیاد؟ چرا این‌کار رو کردین؟

-جیغ نزن! از اون معجونی که خوردی بازم هست، روزی که خواستی برگردی...

خندید و ادامه داد:

-البته اگه زنده بودی بهت معجون رو میدم!

لبخند زدم، خیالم راحت شد.

-راستی چرا من می‌تونم شهر رو ببینم؟


romangram.com | @romangram_com