#دنیای_راز_مینا_پارت_317

-اون تبدیل به عفریت شده!

-چی؟ منظورت چیه؟ عفریت چیه؟

-بعد از طلسم جسم و روحش رو تاریکی گرفت. هر از گاهی دود غلیظ و سیاهی به شهر حمله می‌کنه، بیشتر جاها رو خراب می‌کنه و باعث مرگ میشه!

-این دود چیه؟ کار شنل پوشه؟

-خود شنل پوشه!

حس می‌کردم قلبم ایستاده. دلم می‌خواست خون گریه کنم. عقب عقب رفتم، می‌خواستم فرار کنم. نمی‌دونم از چی، فکر کنم از حرف کاپیتان یا از واقعیت!

-نه این امکان نداره!

اشکام سرازیر شدن و با هق هق می‌گفتم:

-اون هنوز هست! وجود داره؛ مثل من، مثل تو!

کنار دیوار لیز خوردم. دلم واسه‌ش تنگ شده بود، اگه اون نبود حاضر بودم منم نباشم. کاش اون دود می‌اومد، اگه شنل پوش باشه من با آغوش باز توش گم می‌شدم! نمی‌تونستم باور کنم. نه شنل پوش من هنوز هست، همین‌جاست! من پیداش می‌کنم.

با صدای در به خودم اومدم. بی‌حال بلند شدم که کاپیتان گفت:

-زود برو پشت اون دیوار!

پشت دیوار قایم شدم. کاپیتان در رو باز کرد، درک وارد شد. بیشتر خودم رو جمع کردم تا دیده نشم.

کاپیتان:چی می‌خوای؟

romangram.com | @romangram_com