#دنیای_راز_مینا_پارت_228
-اره.
اول متوجه نشدم چی گفت؛ اما بعد که فهمیدم همچین برگشتم سمتش گردنم پیچید. دست گذاشتم روی گردنم و گفتم:
-آخ آخ!
هیچ توجهی بهم نکرد که بلندتر گفتم:
-آخ چهقدر گردنم درد گرفت!
انگار ناشنوا بود. پوف بلندی کشیدم و گفتم:
-چهجوری میشه برگردم تا از دست تو یکی راحت شم؟!
یه تای ابروش رو برد بالا و گفت:
-چراغ جادو!
خندیدم و گفتم:
-چراغ جادو؟ همون که یه غول ازش بیرون میاد و سه تا آرزوت رو برآورده میکنه؟!
-اره تو از کجا میدونی؟
چشمام رو گرد کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com