#دنیای_راز_مینا_پارت_218


-خوبه پس منتظر مرگت باش؛ چون چیزی تا رسیدن فرشته مرگت نمونده!

یادم به حرفای دختر کابوس افتاد. پایان خوش فقط تو قصه‌هاست!

دوباره از جلو چشمام ناپدید شد. این دیگه چه زندگیه؟ کاش میشد برگردم، دلم واسه زندگی عادی تنگ شده بود. دلم واسه هرچی که داشتم و دیگه ندارم تنگ شده. با عصبانیت عصا رو زدم به تنه درخت و در کمال تعجب عصا شکست و از دستم افتاد. با بهت روی زمین نشستم. دو تیکه عصا رو توی دستام گرفتم، باورم نمیشد به این راحتی شکست و جدا شد! عصای شکسته تو دستام تبدیل به خاکستر شد و توی هوا پخش شد. خاکسترا به سرعت تو هوا می‌چرخیدن و در کسری از ثانیه با سرعت شب و روز از جلو چشمام می‌گذشت. مثل سکته‌ای‌ها به شب و روزایی که پشت سرهم می‌گذشت نگاه می‌کردم؛ حتی درخت روبه‌روم شکوفه زد تا این‌که تو صبح زیبای بهاری گذشتن و روزا متوقف شد. بلند شدم و اطرافم رو نگاه کردم؛ یعنی چه‌قدر گذشته بود؟ یعنی زمان به این سرعت رد شد؟ یعنی دو ماه تموم شد؟ الان من باید مرده باشم؟ چه اتفاقی افتاده؟ ناگهان تو آغوش یکی فرو رفتم، شوکه شدم. خودش رو ازم جدا کرد که نگاهم افتاد بهش! اون این‌جا چیکار می‌کرد؟! چرا من رو تو آغوشش گرفته بود؟ لبخندی بهم زد و گفت:

-نگرانت شدم معلومه کجایی؟

با تعجب زیر لب گفتم:

-چی؟

موهام رو بهم ریخت و گفت:

-نمیگی بدون خبر ازم جدا میشی و من سکته می‌کنم؟

از تعجب و ترس سکسکه‌ام گرفت. زیر لب گفتم:

-سکته می‌کنی؟

لبخند دندون نمایی زد و گفت:

-بله شنل پوشت سکته می‌کنه!

دست گذاشتم روی قلبم و افتادم زمین. چی داشت می‌گفت ؟دیوونه شده بود؟ نگران کنارم روی زمین نشست و گفت:


romangram.com | @romangram_com