#دنیای_راز_مینا_پارت_173
-اول که من نمیخواستم تو رو بخورم میخواستم بسوزونمت، دوم اگه هم قصد خوردنت رو داشتم دیگه پشیمون شدم.
صورتش رو جمع کرد و ادامه داد:
-گیاه بخورم؟ هرگز!
به زور جلو خندهام رو گرفته بودم. رفتیم کنار دریا و چندتا ماهی گرفت. آتیشی به روش قدیمی با سنگ و چوب درست کرد و ماهیا رو واسه کباب شدن گذاشت روی آتیش. بعد از چند دقیقه چوبی که ماهی بهش وصل بود رو به طرفم گرفت. ازش گرفتم و تشکر کردم. با لذت شروع کردم به خوردن. ماهی کبابی لذیذترین غذای دنیاست!
هر دومون خیره به آتیش توی فکر بودیم. نمیدونم اون تو چه فکری بود؛ اما من تو این فکر بودم چهطوری واقعیت رو بهش بگم تا شاید خودش بهم کتاب رو بده یا شاید مثل بقیه قصد جونم رو کنه! درگیر با خودم بودم. آخر دل و زدم به دریا و گفتم:
-میدونی زمین کجاست؟
سوالی نگاهم کرد، متوجه حرفم نشده بود. دوباره سوالم رو تکرار کردم که بیتفاوت گفت:
-اره میدونم، پدرم وقتی بچه بودم از اونجا واسهم گفته بود.
-اگه بهت بگم این آدمی که جلوت نشسته از زمین اومده باور میکنی؟
دوباره بیتفاوت نگاهم کرد.
-اره؛ چون اینقدر مردم رازمینا خوار و ذلیل نشدن تا خودشون رو آدمیزاد جا بزنن.
با نفرت از این جنسیت پرستی گفتم:
-مگه آدمیزاد چشه؟
شونهای بالا انداخت و با ریلکسی عصاب خورد کنش گفت:
romangram.com | @romangram_com