#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_184
-مرسی بابت غذا.تموم شده میتونی بیای جمع کنی!
بعدم اومدم بیرون.رفتم روکاناپه جلو TV خودموپرت کردم روش.ماهواره رو روشن کردم وشبکه هارو بالا پایین کردم.رسیدیم شبکه PMC اووووفـــــــــــ یه آهنگ گذاشته بود توووپ.خوووراااکـــــ رقص بود.ولی خب نمیشد موقعیتش جور نبود.پس رد کردم تابیشتر نرم توفاز رقص.خووب اینم که کوووفتم نداشت.هیچ وقت به سریالای قشنگ جم نمیرسیدم.یا خواب بودم یا دانشگاه.اههه....خاموش کردمو رفتم بالا.فردا امتحان دارم🙄پوووفـــ.ارتین که پیداش نبود.به من چه!رفتم تواتاق.موقع درس خوندن اصن نمیتونستم بالباس پوشیده باشم.لباسامو بایه شلوارک کووووتاه ویه لباس یقه شل عوض کردمو کتابمو برداشتم وپریدم روی تخت.توبهر کتاب بودم که سرم افتاد روی کتابو خوابم برد😴😴😴😴😴😴
********************
"ارتین"
آخ که چقدر حال داد.برای اولین بار باهام همراهی کرد.عاالی بود.این بار طعم خاصش بیشتربه دلم نشست.موقع غذا دلم میخواست یه لقمه چپش کنم.الحق که همون گربه وحشی خودمه.رفتم تواتاق کارمو کارای عقب مونده شرکتو انجام دادم.مخم واقعا هنگ کرده بود.الان فقط یه دووش میخوام بلندشدم رفتم طرف اتاقمون.دروکه بازکردم یه کوچولوی ناناز دیدم.الناز کتاباشو پخش کرده بود روتختو خودش روکتاباش خوابش برده بود.موهای بازشم ریخته بود روی تخت.چقدرر من موهاشو دوس دارم.دفترو کتاباشو بگاز روی تخت برداشتم گذاشتم کنار.رفتم طرفش.رودستام بلندش کردم.محکم چسبید به سینم.گذاشتمش روی تخت.پتو روروش مرتب کردم.کنارش نشستم.به چهره معصومش خیره شدم.این دختر برای من باهمه فرق داره.فقط همینو میدونم.باید بشینم حساب کنم ببینم با خودم چندچندم.خم شدمو رولباش بوسه کوتاهی زدم.بلندشدم ورفتم توحموم.
"الناز"
اووووووووووووووووووممممممممممممممممم.....
سرم روی بالشتم بود.پتوهم روم پوشیده بود.پس کتابام کو؟؟من که ازین وری نبودم!!!
پسسس...........🤔🤔🤔🤔🤔
لبخندی نشست روی لبام.بلندشدم.اتاق تقریبا تاریک بود.دست وصورتمو شستم واومدم نشستم مث ادم درس بخونم.به خودم که اومدم ساعت ۸ شب بود.این همه وقت؟؟؟ولی عوضش فول فول شدم.کتابامو انداختم روی تختو رفتم پایین.یه راست رفتم تو اشپزخونه
-سلام نازی
+سلام خانوم
-میدونی ارتین کجاست؟؟
+رفتن بیرون.کارداشتن
romangram.com | @romangram_com