#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_157
+اه اه مرده شورتو ببرن که هرچی میگم یه چیزی واسه جواب تواستینت داری
-ما اینیم دیگه
همون موقع مامان صدامون زد واسه ناهار
سفره پهن بودو همه نشسته بودن.اونجا بودکه من یه باردیگه به شانس گندخودم پی بردم.دوتا جای خالی بیشتر نبود.یکیش وسط سروش وسحر!یکیش بین ارتینو روهام.ینی تفــــــــــــــــــــــــ توشانسم.احتمالا وقتی که شانساروتقسیم میکردن من بازم توصف دشوویی بودم.سپیده که پرید وسط داداششو خواهرش نشست.منم مث بدبختای سومالی رفتم وسط ارتینو روهام نشستم.اخه جالبیش اینجا بودکه اونور ارتینم رویا نشسته بود دستشم انداخته بود دوربازوی ارتین وداشت دستور میادکه ارتین واسش غذا چی بکشه
+واست بکشم غذا؟
-ممنون میشم روهام
خوشحال بودم که لاقل لازم نبود ارتین واسم غذابکشه.پسره وحشی امازونی
غذاموخوردم بدون توجه به ارتین.بعدغذا مادخترا سفررو جمع کردیمو ظرفاروهم شستیم.منوسپیده کلی همدیگه روکفی کردیم بلندشدم دنبالش اونم ازون ور الفرار.دنبالش دوییدم که باکله رفت توبغل کـــــــــــے!بهزاد!بهزادم که انگار از خداش بود.سپیده میخواست ازپشت بیفته که بهزاد کمرشو گرفت وبه سمت خودش کشید.بـــه بـــه!یه عروسی افتادیم.سپی به خودش اومدو سریع ازبغل بهزاد اومد بیرون.ولی چشاش ازخوشحالی برق میزد.خخخ داشت با دمش گردو میشکست.بقیه ظرفارو شستیمو رفتیم نشستیم.مردا بساط قلیونو راه انداختن خانوماهم که وللش.این وسط ارسامو اویسا هم کلی باهم مسخره بازی میکردن.مامانم بالبخند داشت نگاشون میکرد.مثل اینکه ازانتخاب ارسام بدجووور راضی بود.اینجوری میشه بده بستون.یه دختر داد یه دخترگرفت.اویسا دخترخوشگلو خوش اخلاقی ومهربونی بود.خخخخخ فک کن اویسا خواهرشوور من باشه ومنم خواهر شوور اویسا.چه شوود!صدای بردیارو شنیدم که رو به ما گفت
+الناز باوالیبال چطوری؟
همه دخترا باهم گفتن:هستیـــــــــــــم!!!
حالا این بردیا مثلا ازمن پرسیده بوداا.عجب پپروهایی پیدامیشن.قرارشد دخترا باپسرا بازی کنن
دخترا:من،سپیده،سحر،اویسا،اتریسا
پسرا:بردیا،باربد،،بهنام،رادین،روهام
بقیه هم نشستن به عنوان تماشاچی!ارسامم شد داور!زیر مانتوم یه تونیک سورمه ای تازیر باسنم که استین سه ربع داشت تنم بود مانتومو دراوردموشالمم ازپشت سرم اوردم جلو ومحکمش کردم.خلاصه سه بارپیاپی بازی کردیم که دوراول ما دور دوم پسرا ودور سوم دوباره ما بردیم.دور اخرم من یه پرش جانانه زدم ویه ابشار توزمین پسراو خلااص!به دین گونه بود که مابردیم.ازسرو کلم غرق میچکید.بـــــوووی گند غرق گرفته بودم.اوووووق هنوز تازه باسن مبارک به زمین رسید اعلام کردن که میخوایم وسط بازی کنیم.عصربود وهوا کم کم داشت تاریک میشد.قرارشد بعد وسطی بریم خونه هامون.ایندفعه همه داوطلب شدن.بردیاو ارسام یارکشی کردن
romangram.com | @romangram_com