#دختر شیطون_پارت_154
چیکار میتونستم بکنم ؟؟
خداروشکر سر شام خیلی حرف نزدن ,منم به زور یه قاشق غذا گذاشتم دهنم و شروع کردم اروم خوردن .
ارسام یه لیوان دوغ ریخت و گذاشت جلوم . بهش دوباره لبخند زدمو مثلا دوباره مشغول شدم .
لیوانو برداشتمو یه قلپ ازش خوردم که یهو نیما دراومد با لحن خیلی ریلکس خطاب به من گفت
- شما منو یاد خواهرم میندازید !
یهو نفهمیدم چی شد که دوغ پرید تو گلوم و شروع کردم به شدت سرفه کردن ! این میخواد منو سکته بده !!!¿
این چی بود که گفت . ارسام تند برام یه لیوان آب ریخت و داد دستم .
آبو که خوردم یکم بهتر شدم .
وای آبرو ریزی ازین بیشتر ؟؟
نمیدونم قیافم چجوری شده بود که تو نگاه همشون نگرانی بود .
ارسام دستمو گرفت
- عزیزم چی شد ؟
رو بهش لبخند زدم
- هیچی .....هیچی... خوبم الان.
بعدم واسه اینکه ضایع نشه به نیما و عسل گفتم
- ببخشید ...یهوپرید تو گلوم .
دیگه خوشبختانه نیما دنبالشو نگرفت و ادامه غذامو به زور کوفت کردم .
شامم بالاخره تموم شد و من دل تو دلم نبود که زودتر با نیما تنها بشم تا حسابی ب*غ*لش کنم و باهاش دردودل کنم
مثل همیشه !! ولی الان امکانش نبود هیچ جوره جلوی ارسام نمیشد و نیمام مثل قبل باهام نبود .
اگه حرفامو باور نکنه چی !!!!؟؟؟
سعی کردم این فکرارو از خودم دور کنم . اون داداشمه . اونم دلتنگمه .مطمئنم .
سردرگم کنار ارسام دوباره رفتیم رو مبلا نشستیم .
عسل اروم یه چیزی به نیما گفت که اونم سرشو به معنی مثبت تکون داد بینمون سکوت برقرار بود که نیما بلند شد
و با لبخند مصنوعی گفت
- دیگه رفع زحمت کنیم اقای تمجید. ممنون ازتون .
ارسامم بلند شد
- خواهش میکنم . چه زود .
عسل از پشت با چشمک به نیما اشاره کرد . اصلا منظورشو نفهمیدم. فقط نگاش کردم .
یهو نیما رو به ارسام گفت .
- اون کدهایی که بهتون دادم و فردا وارد سایت کنید که کارمون درست شه
ارسامم سری به نشونه تایید تکون داد
- حتما .
نیما نیم نگاه معنی داری بهم انداخت و روبه ارسام گفت
@romangram_com