#دختر_ماه_پارت_186


_سامیار این دیوارا که فرقی ندارن باهم...

سامی رفت طرف دیوار که پشت تخت بود و گفت

سامیار:این فرق داره یکم دقت کن...

دقیق به اون دیوار نگاه کردم...بازم تفاوتی پیدا نکردم...شبیه دیوارای دیگه بود ...رفتم نزدیک تر به دیوار خیره شدم...هووووف نه والا فرقی نداره...خواستم برگردم سمت سامیار و یکی بزنم توو سرش که منو دست انداخته ولی چشمم به ردیف آخر کاغذ دیواری افتاد...



اون قسمت مثل بقیه دیوار سفید بود ولی طرح طلایی نداشت...

چشم غره ای به سامیار رفتم که زد زیر خنده...به طرف دیوار رفتم و لمسش کردم...ینی واقعا این در یه اتاق مخفی بود...ناخونم رو کشیدم رو مچ دستم که خون جاری شد..قبل اینکه ترمیم شه مچ دستمو مالیدم به دیوار که کل دیوار همرنگ خونم شد...

تعجب کردم و یه قدم اومدم عقب...من یذره خون مالیدم به دیوار چجوری کل این دیوار خونی شد...برگشتم به سامیار نگاه کردم ولی اون قیافش خیلی عادی بود...

بعد چن ثانیه دیوار به رنگ عادیه خودش در اومد و با صدای تقی کنار رفت....

شونه ای بالا انداختم..حتما واسه تشخیص خون بوده دیگه..

دیوار کنار رفت و یه راه خیلی باریک نمایان شد...با شک به سامیار نگاه کردم که اشاره کرد برم داخل...پامو داخل راهرو گذاشتم و منتظر موندم سامیار هم بیاد ولی اون همونجوری وایستاده بود و منو نگاه میکرد...

_سامی بیا دیگه...

سامیار:نمیتونم فقط خاندان اشرافی میتونن وارد اتاق مخفی بشن ..اینجا با جادو یه مرز قرار گرفته که اگه من ازش رد شم بیهوش میشم...

_اها ینی من تنها برم

romangram.com | @romangram_com