#دختر_ماه_پارت_180


چن دقیقه ای گذشت و دوتامون عمیق توو فکر بودیم و به قفسه ها زل زده بودیم...با صدای فریاد سامیار از جا پریدم و نگران بهش نگاه کردم...

_چیشده سامیار چرا داد میزنی؟

سامیار هیجان زده اومد روبروم وایستاد و گفت

سامیار:پیداش کردممممم

_چیو!!!!!

بدون توجه بهم دستمو کشید و به سرعت به طبقه پایین رفت...

_سامیار میشه بگی چیشده..منم بفهمم چته

سامیار:ببین سوین یادمه قبلا بابات یه نقشه خیلی بزرگ داشت که توو یه اتاق مخفی نگهش میداشت...میگفت این نقشه توسط یکی از بهترین جادوگرای دو قرن قبل طراحی شده و قسمت های مهم رو نشون میده...سوین من مطمئنم توو اون نقشه میتونم به مکان آتشفشان برسیم...

_خب اون اتاق کجاس؟؟

سامیار:توو اتاق شخصیه پدرومادرت یه دیوار هس که فقط با خون یه اشراف زاده کنار میره...پدرت همه وسایل مهمش رو اونجا نگه میداشت..

_خب ما الان اشراف زاده از کجا بیاریم؟!!

سامیار نگاه عاقل اندرسفیهی بهم انداخت و گفت

سامیار:سوین مگه تو بچه همون پدرومادر نیستی!!

بازم منظورش نفهمیدم ...

romangram.com | @romangram_com