#دختر_فوتبالیست_پارت_316
بهنوش-از فرهاد خواستم شماره ي کوهيار رو از محبي بگيره
من-فرهاد چيزي بهت نگفت؟
بهنوش- نه بابا ماجرا رو ميدونه.گفتم تو دفترچه رو دادي و ميخواي بدي به کوهيار براي همين اونم قبول کرد بره شماره رو بگيره
من-اي خدا خفت کنه با اون دهن دروازت
بهنوش-بيا و خوبي کن
من-خـــــب
بهنوش-فرهاد رفت شمارش رو با چرب زبوني و هرازتا بهونه گرفت و اومد داد به من...واسه اينکه بد بين نشه جلو خودش زنگ زدم به کوهيار و گفتم اگر بشه به قرار باهاتون بذارم...اونم گفت چرا؟ گفتم يه امانتي بايد بهتون بدم.اونم گفت بيايد همين پارک کنار فرودگاه
خلاصه که بعد از خدافظي از همه با فرهاد رفتيم اون پارکه....کوهيار رويه نيمکت نشسته بود و سرش رو به صندلي تکيه داده بود.وقتي بهش نزديک شديم گفتم:اقا کوهيار منم بهنوش
کوهيار که سرش رو برداشت از جاش بلند شد و به ما دوتا سلام کرد بعدش گفت:بايد دوست شيرين خانوم باشيد درسته؟
گفتم:بعله يه امانتي داشتم از طرف شيرين که بايد بهتون تحويل ميدادمش
کوهيار با شک بهم نگاه کرد و گفت:چي هست؟
دفتر رو گرفتم جلوش و گفتم:دفتر خاطراتشه
کوهيار چشماش برقي زد يه تشکر از ما کرد و سريع رفت از پارک خارج شد....پسره ديوانس
romangram.com | @romangram_com